تبليغاتX
آرامشی از جنس بلور

آرامشی از جنس بلور

تراوشات مغزی_ادبی

 

در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تورا میبوسند طناب دار تورا میبافند
مردمی که صادقانه دروغ میگویند
و خالصانه خیانت میکنند...
در این شهر شما اگر قویترین مرد جهان هم باشید به راحتی آب خوردن در خیابان سلاخی می شوید...
اینجا همه چیز را میشود خرید فقط قیمت هایش متفاوت است اینجا صداقت و لیاقت و نجابت را راحت میدوزند...
اینجا هر "ترینی" که باشی جایت یا زیر خاک است یا گوشۀ زندان چه قویترین باشی ، چه هنرمندترین ، چه متفکرترین ، چه بی گناه ترین !!!

یک کلمه اینجا کشور نیست جنگل است پس هرچه تنهاتر باشی پیروزتری...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 14:52  توسط الهه محمدی  | 

آغازی دوباره...

 

 

 

چشمهایت سیراب سراب

و نگاهم

تاول زده از تابش تشنگی

برویم دعای باران بخوانیم ‍.

تو با دل من

من با دل تو

باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 15:43  توسط الهه محمدی  | 

لحظه ی ناب پیوند...


89/4/18

من و تو

آب , آیینه , شمعدان 

قرآنی که در دستمان  سوره ی نور را نشان میدهد و چشمان من و تو 

تور سفیدی که بر سرمان گرفتند و شیرینی قندی که ساییده می شود بر سرمان

همهمه ی شادی میهمانان...اشک شوقی در چشم مادر

التهاب سینه ی تو و تپش بی وقفه ی قلب من

قبلهایی منتظر و مشتاق...

زمزمه های عاشقانه و یواشکی تو در گوش من:

"بلاخره تموم شد خانومی...دیدی پای یا علیم بودم؟

دیدی خواستمت تا آخرش؟ ...هیچوقت مثل الان خوشحال نبودم و......"

شیرینی بله گفتن تو... انتظار بی وقفه تو برای شنیدن بله ی من

و....

یک دنیا آرزو زیر لب ما...

خطبه خوانده می شود و نقل است و برف شادی که بر سرمان می بارد...

لبخند آرامش بخش تو در آیینه به من...

و پایان شش سال انتظار...

لحظه ی ناب پیوند

و اینک

حلقه ای از جنس عشق در دست چپ من وتو

و اشتیاق وصف نشدنی من و تو برای شروع دورانی تازه تر

نه...این دیگر من و تو نیستیم

ماییم و یک دنیا عاشقی بیشتر

و زندگی جدیدی که پیش روی ماست...


 تنها بهانه ی شیرین زندگی ام؛ این روزها عجیب دوست میدارمت!!

(الهه محمدی)

سپاس خدای مهربانمان را برای تک تک این لحظات پر خاطره



آسمان رقصید و بارانی شدیم

موج زد دریا و طوفانی شدیم

بغض چندین ساله ی ما باز شد

یا علی گفتیم و عشق اغاز شد

یا علی گفتیم و دریا خنده کرد

عشق ما را بازهم  شرمنده کرد

یا علی گفتیم و گلها وا شدند

عشق آمد قطره ها دریا شدند

یا علی گفتیم و طوفانی شدیم

مست از آن دستی که میدانی شدیم


پ.ن1:

این پست مخاطب ویژه ای دارد!

پ.ن2:

ای کاش میدانستم چیست؛ راز این حلقه ی سفید و همان چند آیه مقدس؟؟؟!

که اینروزها عجیب آراممان کرده!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 15:3  توسط الهه محمدی  | 

تنهایی؟!


من گم شدم بین حس بودن و نبودن ،

بین حیات و مرگ ،

بین گناه و معصومیت ،

من گم شدم در ظلمت شب بدون حضور تو ،

گفتی : به تنهایی من دست نزن ,

من تنهاتر از آنم که تنها بمانم ، اما می دانی من آخر تنهایم!


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 16:47  توسط الهه محمدی  | 

عاشق...


ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود



+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 5:2  توسط الهه محمدی  | 

mother!!



Being a full-time mother is one of the highest salaried jobs
Sُince the payment is pure love
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 3:16  توسط الهه محمدی  | 

تقدیم به سلطان قلبم...

 

در جشن دلتنگیهای قلب ساکت و صبورم

این بار هم قرعه به نام چشمان زیبای تو افتاد!

نمیدانم ,

نمیدانم من در حصار چشمان پرنورت اسیر گشته ام

یا چشمانت در حصار قلب بی نورم؟؟

که لحظه به لحظه در امتداد این فاصله های غبارگرفته ,

دلتنگ نگاه آسمانی ات می شوم!!

                                                                                                  «الهه محمدی»

پ.ن ۱:

من پشیمون میکنم جاده رو از رفتن تو ....!!

پ.ن۲:

معذرت بابت غیبت طولانی.ممنون از همراهی همه ی دوستان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 17:3  توسط الهه محمدی  | 

و اينك در آغاز بيست و سه سالگي ام، خسته تر از هميشه ام...!

 

من شكايت دارم از روزي كه دنيا آمدم

بي خبر بي ميل خود تنها به اينجا آمدم

بي خبر زنداني دنيا شدم

 آخر چرا؟؟؟!

من مگر گفتم خدايا

مي خواهم اي ويرانه را؟؟؟!

 

 تولد تنهايي دلم مبارك!

**********

پ.ن:

 از همگي ممنون، به خاطر غيبتم واقعا شرمنده، فعلا به دلايلي به نت دسترسي ندارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 0:24  توسط الهه محمدی  | 

مسافت!

(1)

از روشنی چشمانت

تا سیاهی قلبت

فاصله ی زیادی راه نبود

شاید مسافتی بود

به اندازه ی چند دروغ رنگارنگ!!!

***

(2)

طوفان می آید

و صدای قلبی که می شکند

و صدای شکستنش به هفت آسمان می رسد

ابر می آید

و صدای غرش رعد و برق

سیل می بارد

و تکه های قلبم را می برد...


"الهه محمدی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:38  توسط الهه محمدی  | 

آخر این نشد...

 

آخر اين نشد
اين نشد که من در پس گلدان گريه ها
هر شب نهال ناقص شعري را نشا کنم
و تو آنسوي ترانه ها
خواب لاله و افرا و ستاره ببيني
ديگر کاري به کار اين خيابان بي نگاه و نشانه ندارم
مي خواهم بروم آن سوي ثانيه ها
مي خواهم بروم آن سوي ثانيه ها
مي خواهم به همان کوچه ي پاک پروانه برگردم
باران که ببارد
همان کوچه ي کوتاه بي کبوتر
کفاف تکامل تمام ترانه ها را مي دهد
بي خبرنيستم ! گلم
مي دانم که ديگر از آن يادگاري رنگ و رو رفته خبري نيست
مي دانم که تنها خاطره ي خنجري
در خيال درخت خيابان مانده ست
اما نگاه کن ! زيباجان
آن گل سرخ پر پر لاي دفترم
هنوز به سرخي همان پنجشنبه ي دور ديدار است
نگاه کن

"یغما گلرویی"

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:39  توسط الهه محمدی  |