تبليغاتX
\ شبنمی از دریا
تراوشات مغزی_ادبی

(1)

از روشنی چشمانت

تا سیاهی قلبت

فاصله ی زیادی راه نبود

شاید مسافتی بود

به اندازه ی چند دروغ رنگارنگ!!!

***

(2)

طوفان می آید

و صدای قلبی که می شکند

و صدای شکستنش به هفت آسمان می رسد

ابر می آید

و صدای غرش رعد و برق

سیل می بارد

و تکه های قلبم را می برد...


"الهه محمدی"

+ تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4:38 نويسنده الهه محمدی |

 

آخر اين نشد
اين نشد که من در پس گلدان گريه ها
هر شب نهال ناقص شعري را نشا کنم
و تو آنسوي ترانه ها
خواب لاله و افرا و ستاره ببيني
ديگر کاري به کار اين خيابان بي نگاه و نشانه ندارم
مي خواهم بروم آن سوي ثانيه ها
مي خواهم بروم آن سوي ثانيه ها
مي خواهم به همان کوچه ي پاک پروانه برگردم
باران که ببارد
همان کوچه ي کوتاه بي کبوتر
کفاف تکامل تمام ترانه ها را مي دهد
بي خبرنيستم ! گلم
مي دانم که ديگر از آن يادگاري رنگ و رو رفته خبري نيست
مي دانم که تنها خاطره ي خنجري
در خيال درخت خيابان مانده ست
اما نگاه کن ! زيباجان
آن گل سرخ پر پر لاي دفترم
هنوز به سرخي همان پنجشنبه ي دور ديدار است
نگاه کن

"یغما گلرویی"

 

+ تاريخ جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:39 نويسنده الهه محمدی |

 

در میان بهت و ناباوری
می نگرم به:
دستان خالی از توشه
دل لبریز از آرزو
و تویی که وجودم را محاصره کرده ای...

و به پایانی که نزدیک است
در همین نزدیکی
شاید زیر دفتر خاطرات روی میز !
امان از سردردهای شبانه
و
ای  وای از خواب های پریشان...!!

من گم گشتم در میان سرزمین شما...!!

                                                          (الهه محمدی)


 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:10 نويسنده الهه محمدی |

 

یاد باد آنکه زما وقت سحر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

 

                       

 

یادته؟ فقط ٤ روز از من کوچیکتر بودی...

آرزوهاتو میدونستم یکی دوتا نبود زیاد بود , وقت رفتنت نبود خانومی... باید می موندی به آرزوهات برسی...

قرار بود دو ماه بعد لباس عروس تنت کنی , قرار بود با بچه ها بیایم عروسیت شادی کنیم برات...

چی شد که جای لباس سفید عروسی کفن دورت پیچیدند؟؟؟؟!

چی شد که  به جای شادی توی عروسیت مجبورشدیم بیایم مراسم کفن و دفنت روببینیم ؟؟؟؟!

آخه بیوفا چه جوری دلت اومد بری و داغتو بذاری رو دل همه ی ماها؟؟

اکرم عزیزم تو حیف بودی بخدا حق تو نبود بــــری کاش من جای تو رفته بودم تو که گناهی نداشتی آخــــــه تو پاک بودی خیلی پاک... اونقدر که حَجت رو هم رفته بودی ...

چقدر دلم برای با هم بودن تنگ شده...یادته ؟شیطنتامونو یادته؟ تو حیاط مدرسه توی کریدور روی پله ها وسط کلاس... یادته یه بار چه جوری سر به سر خانوم مدیر گذاشتیم؟ یادته ازمون تعهد گرفتن ؟یادته چقدر خندیدیم بچه ها میگفتن شماها دیوونه این آخه مگه تعهد دادنم خنده داره؟

اونا که نمیدونستن ما به چی میخندیدیم...یادته یه بار سر کلاس عربی باهمدیگه چه نقشه ای کشیدیم تا دبیرو راه ندیم توی کلاس؟خیلی بداخلاق بود آخه,قراربود امتحان بگیره...درو از داخل بستیم و دستگیره رو از جا در آوردیم جوری که یک ساعت از کلاس رفت تا آقای صالحی بابای مدرسه اومد با مکافات قفلو باز کرد...یادش بخیر گفتیم به روی خودمون نمیاریم ...آخرم هیشکی نتونست بفهمه کار ما دوتا بوده...

صدات هنوز توی گوشمه...بازیگوشیات جلو چشمامه...

آخه بیوفا این بود رسم رفاقت چندین سالمون؟

دلم برات تنگ شده اندازه یه دنیــــا دلم هواتو کرده...داشتم دفتر خاطراتمو ورق میزدم؛ چشمم افتاد به نوشته ی تو دفترم خیس شد از اشکام...بوی تورو میداد خانومی بوی دستاتو...

میتونی بفهمی چه حالی بهم دست داد؟

یه جاش برام نوشتی " الهه جان هیچوقت شیطنتامون یادم نمیره مخصوصا در راهروی بالا و در پله ها...! الهه تو بین دوستام با همه فرق داری برام همیشه دوستت دارم و به یادت میمونم حتی پس از مرگم (؟؟؟!!) "

اینو به تاریخ ِ ٢٤⁄ ٢ ⁄ ٧٩  نوشتی!

 بیوفا میدونستی قراره بری که اینو نوشتی یا میخواستی داغ دلمو بیشتر کنی ؟ها کدومش؟ زود باش بگو دیگه...آخه تو چرا ساکت و سرد شدی حرف بزن دیگه دختر خوب دلم صداتو میخوادددددد..اصلآ میشنوی؟؟وقتایی که میام پیشت به حرفام گوش میدی؟ چرا بلند نمیشی اشکای دوستت رو پاک کنی؟؟؟چرا همش خوابیدیییی بیدارشو اکرمم اندازه صدتا دنیا حرف دارم برات دلم گرفته پاشو آرومم کن تو مگه دوست من نیستی ؟؟

اون از فرزانه که وقتی که ۱۱ سال بیشتر نداشتم رفت و داغش رو دلمون گذاشت

 اینم از تو...

امروز دقیقا سه و سال و ده روز از مرگ دلخراشت میگذره ولی هنوزم وقتی قبرتو بغل میگیرم آسمون دلم ساعتها میباره ... بهشت بر تو مبارک عزیزم...

روحت شاد گلکم... 

برای شادی روح عزیز از دست رفته ام فاتحه ای بخوانید.

 

+ تاريخ جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3:22 نويسنده الهه محمدی |

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

 مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
...!!

 

+ تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 2:14 نويسنده الهه محمدی |

 

 

 

مانده ام  باز  تو را

  به چه  ماننــد کنم ؟

  آری ، آری ، آری

  تو   به  ابر  می مانی

  ...

  ابر  ، یعنی   دوری

  دوری  و فاصله  و  حیــرانی ...

  ابر   یعنی نــرمی

  نرمی  ای چون  پـــر  ِ پروانه ی تنهای سپید ...

  ابر  یعنی  باران

  بارشی آمده   زانجا  که

   نهــانگاه ِ خداست

  بارشــی ریخته بر  پیکر ِ بی جان ِ کویـر ...

   ابر   یعنی چو  نسیــم

  فرصت ِ تنگ و شتابنده ی  با هم  بودن

  با هم  از عشق سرودن ...

  ابر  یعنی   ابـهــام

  هاله ای بین نماندن  ، ماندن ؟ ...

  ابر  یعنی  اشک

  هق هق ِ رنج ِ فـــِراقی دلگیر

   بغـض ِ ویران شده ی  فصلـــی سرد

  ...

  ابــر ِ من !

  قلب ِ قحطی زده ی بی تابم

  باز  در حسرت ِ باریدن  توست...

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:40 نويسنده الهه محمدی |






من هنوز در لابه لای خاطراتم

صدای نفس های تو را می جویم
و تو شفاف تر از گذشته
سالهای نیامده را نفس می کشی
انگار هرلحظه متولد می شوی !

***

من هنوز در همان دو تار مو گرفتارم
من هنوز به اعتبار نگاه خیره ات
ستاره ها را خاموش می بینم
من هنوز از دولت عشق تو
فرمانروای عالمم !


(الهه محمدی)



+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:7 نويسنده الهه محمدی |



بیا ؛
نگاهت را در چشمانم بریز
با عطر سکوت !
به پیشوازم بیا ؛
دستانم منتظر گشودنی دوباره اند
تو بیا تا خزان بر بی وفایی زرد بخندد....!

***

در تنگنای یک خیال ،
در مجاور یک خاطره می مانم
تا عشق ویران گشته را
در حوالی چشمانت آباد کنم...!

***

ای کاش میشد خواب را با همه ی ناباوری ؛
باور کنیم !
چشمه را در کنج یک تنگ بلور ؛
هفت دریا را میان ظرفی از جنس سفال ....!!


(الهه محمدی)

یکسال از وداع پاییزی تو میگذرد
و من هنوز ناباورانه شعرهایت را مرور میکنم...
چه غریبانه رفتی...
یکسال بدون تپش قلب شعرهایت گذشت و....

ای دریغ و حسرت همیشگی...
ناگهان چقدر زود دیر میشود....!!

یکمین سال درگذشت استاد قیصر امین پور عزیز را
به جامعه شعری ایران تسلیت عرض میکنم...
روحش شاد
یادش گرامی


+ تاريخ سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:58 نويسنده الهه محمدی |


باور نكن تنهايي‌ات را *** من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزديك‌تر تو*** از تو به تو نزديك‌تر من
باور نكن تنهايي‌ات را *** ما يك دل و يك درد داريم
ما در عبور از كوچه‌ي عشق*** بر دوش هم سر ميگذاريم
دل تاب تنهايي ندارد *** باور نكن تنهايي‌ات را
هرجاي اين دنيا كه باشي *** من با تو ام تنهاي تنها
من با تو ام هرجا كه هستي *** حتی اگر باهم نباشيم
حتی اگر يك لحظه يك روز *** باهم در اين عالم نباشيم
اين خانه را بگذار و بگذر*** با من بيا تا كعبه‌ي دل
باور نكن تنهايي‌ات را *** من با تو ام منزل به منزل





پرشین وبلاگ برگزار میکند : انتخاب 100 بانوی وبلاگ نویس

پرشین وبلاگ به مناسبت فرا رسیدن روز جهانی وبلاگ ،
اولین جشنواره ی انتخاب برترین وبلاگ های زنان را برگزار میکند.
در صورتی که شما نیز مایل به شرکت در این رای گیری هستید ، به آدرس http://www.persianweblog.ir/topblogs/zanan.aspx بروید و 5 وبلاگ مورد علاقه تان را که نویسندگان آن از بانوان ایرانی هستند ،
در این نظر سنجی وارد کرده و ثبت کنید.

+ تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 12:14 نويسنده الهه محمدی |



با مداد رنگی هایم آمدنت را نقاشی می کنم و جاده سفید رفتنت را خط خطی!!!!!
کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند.
زندگی را سالهاست غلط نوشته ام .
جغرافیای حضور تو از مرز دریا گذشته است.
هرگاه خواستم بنویسم ، آب داد نوک مدادم شکست .
حالا با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند.

بیا ثانیه ها را سوگند بده تا بدانی که در ناپیدایی ات چه ها که نکشیدم .
زمین خوردن مرا تماشا نکن .
بیا دستان را بگیر
و ببین که دل بهانه گیرم لجوجانه پا بر زمین می کوبد
و هر روز تو را از من می خواهد
و گریستن مرا به همگان نشان می دهد.

بیا و ببین که باران تمنا بر گونه ام می بارد ،
بیا و جواب بده به دل خسته ام که هنوز چشم به راهی دارد که تو از آن گذشتی .
منتظر آمدنت می نشینم.


+ تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 22:12 نويسنده الهه محمدی |